پنجشنبه 8 اسفند1387
تست هوش
لطفا ابتدا سوالات را پاسخ دهيد و سپس جواب ها رو ببينين...
خودتون رو هم گول نزنيد...
اما سئوالات !!
مسئله 1 - فرض کنيد راننده يک اتوبوس برقي هستيد. در ايستگاه اول 6 نفر وارد اتوبوس مي شوند ، در ايستگاه دوم 3 نفر بيرون مي روند و پنج نفر وارد مي شوند . راننده چند سال دارد ؟
مسئله 2 - پنج کلاغ روي درختي نشسته اند ، 3 تا از آنها در شرف پرواز هستند . حال چه تعداد کلاغ روي درخت باقي مي ماند؟
مسئله 3 - چه تعداد از هر نوع حيوان به داخل کشتي موسي برده شد ؟
مسئله 4 - شيب يک طرف پشت بام شيرواني شکلي ، شصت درجه است و طرف ديگر 30 درجه است . خروسي روي اين پشت بام تخم گذاشته است . تخم به کدام سمت پرت مي شود ؟
مسئله 5 - اين سوال حقوقي است . هواپيمايي از ايران به سمت ترکيه در حرکت است و در مرز اين دو سقوط مي کند ، بازمانده ها را کجا دفن مي کنند ؟
مسئله 6 - من دو سکه به شما مي دهم که مجموعش 30 تومان مي شود. اما يکي از آنها نبايد 25 توماني باشد . چطور ؟
جواب ها
============ ========= ========= =========
مسئله 1 - راننده اتوبوس هم سن شما بايد باشد . چون جمله اول سوال مي گويد " تصور کنيد که راننده اتوبوس هستيد."
مسئله 2 - همه کلاغ ها ، چون آنها فقط " در شرف پرواز " هستند و هنوز از روي درخت بلند نشده اند..( اگر جواب شما 2=3-5 بوده بدانيد دوباره محاسبات جلوي تفکرتان را گرفته است.)
مسئله 3 - هيچ . آن نوح بود که حيوانات را به کشتي برد و نه موسي ( "چه تعداد " جلوي فکر کردن شما را گرفته است.)
مسئله 4 - هيچ کدام . خروس ها که تخم نمي گذارند.اگر شما سعي کرديد جواب توسط محاسبات و مقايسه اعداد بدست آوريد ، شما دوباره به وسيله اعداد منحرف شديد.
مسئله 5 - بازمانده ها را دفن نمي کنند . آنها جان سالم بدر برده اند . شما به وسيله کلمات حقوقي و دفن کردن منحرف شده ايد.
مسئله 6 - يک 25 توماني و يک 5 توماني . به ياد بياوريد ( فقط يکي از آنها ) نبايد 25 توماني باشد و همين طور هم هست . يک سکه 5 توماني داريم.شما با عبارت " يکي از آنها نبايد … " فريب خورديد.
پنجشنبه 8 اسفند1387
تازه وارد
مردي به استخدام يك شركت بزرگ چندمليتي درآمد. در اولين روز كار
خود، با كافه تريا تماس گرفت و فرياد زد: «يك
فنجان قهوه براي من بياوريد."
صدايي از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلي را اشتباه گرفته اي. مي
داني تو با كي داري حرف مي زني ؟"
كارمند تازه وارد گفت: "نه"
صداي آن طرف گفت: "من مدير اجرايي شركت هستم، احمق"
مرد تازه وارد با لحني حق به جانب گفت:«و تو ميداني با كي حرف
ميزني بيچاره."
مدير اجرايي گفت: "نه"
كارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سريع گوشي را گذاشت.
پنجشنبه 8 اسفند1387
نتيجه اي که ميگيريم
شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند
صحرانوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند. نيمه هاي شب
هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست. بعد واتسون را بيدار کرد و
گفت: "نگاهي به بالا بينداز و به من بگو چه مي بيني؟" واتسون
گفت:"ميليون ها ستاره مي بينم".هلمز گفت: "چه نتيجه اي مي
گيري؟". واتسون گفت: "از لحاظ روحاني نتيجه مي گيرم که خداوند
بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم. از لحاظ ستاره شناسي
نتيجه مي گيرم که زهره در برج مشتري ست، پس بايد اوايل تابستان
باشد. از لحاظ فيزيکي نتيجه مي گيرم که مريخ در محاذات قطب است،
پس بايد ساعت حدود سه نيمه شب باشد ". شرلوک هلمز قدري فکر کرد و
گفت: "واتسون! تو احمقي بيش نيستي! نتيجه ي اول و مهمي که بايد
بگيري اين است که چادر ما را دزديده اند.
پنجشنبه 8 اسفند1387
نامه اي از اون دنيا
روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود
که ان هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل
بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و
بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي
ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به
خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا
اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را
چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي
افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را
بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:
گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم
ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها
اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي
عزيزانش نامه بفرسته .
من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو
رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي
خطر باشه .
واي چه قدر اينجا گرمه.
پنجشنبه 8 اسفند1387
صومعه
اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه اي خراب
شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من
خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »
رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام
دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي
خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده
بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده
اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم .
چون تو يك راهب نيستي»
مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.
چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد.
راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي
كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت
كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.
صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما
نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي
ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ
اين سوال را بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد
چگونه مي توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به
ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همينطور بايد
تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ
اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»
مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه
را زد.
مرد گفت :« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم و عمر خودم
را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه
دنيا 371,145,236, 284,232 عدد است. و 231,281,219,
999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم . پاسخ هاي تو كاملا صحيح
است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا
را به تو نشان بدهيم.»
رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به
مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است
كليد اين در را به من بدهيد؟»
راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.
پشت در چوبي يك در سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي
را هم به او بدهند.
راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در
سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت.. او بازهم درخواست كليد كرد.
پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.
و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت
زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه
از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را
باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را
ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او
ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما
راهب نيستيد .
لطفا به من فحش نديد؛ خودمم دارم دنبال اون كسي كه اينو براي من
فرستاده مي گردم تا حقشو كف دستش بگذارم.
پنجشنبه 8 اسفند1387
شرط استخدام يك شركت!
يك شركت بزرگ قصد استخدام يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني
برگزار كرد كه يك پرسش داشت. پرسش اين بود:
شما در يك شب طوفاني در حال رانندگي هستيد. از جلوي يك ايستگاه
اتوبوس ميگذريد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند:
- يك پيرزن كه در حال مرگ است.
- يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است.
- يك خانم يا آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد.
شما ميتوانيد تنها يكي از اين سه نفر را سوار كنيد. كدام را
انتخاب خواهيد كرد؟
دليل خود را شرح دهيد. پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما
نيز كمي فكر كنيد!
قاعدتاً اين آزمون نميتواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي
دليل خودش را دارد:
پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. هر چند
او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد..
شما بايد پزشك را سوار كنيد، زيرا قبلاً جان شما را نجات داده
است و اين فرصتي است كه مي توانيد جبران كنيد. اما شايد هم
بتوانيد بعداً جبران كنيد.
شما بايد شخص مورد علاقه تان را سوار كنيد، زيرا اگر اين فرصت را
از دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد مثل او را پيدا كنيد..
از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، شخصي كه استخدام شد
دليلي براي پاسخ خود نداد.
او نوشته بود:
سوئيچ ماشين را به پزشك ميدهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند
و خودم به همراه همسر روياهايم پياده ميروم.
پنجشنبه 8 اسفند1387
خان زند
مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا
کريمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش مي شوند. خان زند در
حال کشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا
چيست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وي دستور مي دهد که مرد را
به حضورش ببرند.
مرد به حضور خان زند مي رسد. خان از وي مي پرسد که چه شده است
اين چنين ناله و فرياد مي کني؟
مرد با درشتي مي گويد دزد ، همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي
در بساط ندارم.
خان مي پرسد وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو کجا بودي؟
مرد مي گويد من خوابيده بودم.
خان مي گويد خب چرا خوابيدي که مالت را ببرند؟
مرد در اين لحظه پاسخي مي دهد آن چنان که استدلالش در تاريخ
ماندگار مي شود و سرمشق آزادي خواهان مي شود .
مرد مي گويد : چون فکر مي کردم تو بيداري من خوابيده بودم!!!
خان بزرگ زند لحظه اي سکوت مي کند و سپس دستور مي دهد خسارتش از
خزانه جبران کنند. و در آخر مي گويد اين مرد راست مي گويد ما
بايد بيدار باشيم.
پنجشنبه 8 اسفند1387
زندگي به روش آمريکايي
يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق
كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!
از مكزيكى پرسيد: چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟
مكزيكى: مدت خيلى كمى!
آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟
مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانوادهام كافيه!
آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟
مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم!با بچههام
بازى ميكنم! با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو دهكده مىچرخم! با
دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با
اين نوع زندگى!
آمريكايى: من توي هاروارد درس خوندم و ميتونم كمكت كنم! تو بايد
بيشتر ماهيگيرى بكنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر
بخرى! و با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه ميكنى!
اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى!
مكزيكى: خب! بعدش چى؟
آمريكايى: بجاى اينكه ماهىهارو به واسطه بفروشى اونارو مستقيما
به مشترىها ميدى و براى خودت كار و بار درست ميكنى... بعدش
كارخونه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى... اين دهكده
كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى مكزيكو سيتى! بعدش لوس آنجلس! و از
اونجا هم نيويورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم ميزنى...
مكزيكى: اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟
آمريكايى: پانزده تا بيست سال!
مکزيكى: اما بعدش چى آقا؟
آمريكايى: بهترين قسمت همينه! موقع مناسب كه گير اومد، ميرى و
سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى !
مكزيكى : خب بعدش چى؟
اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره!
ميليونها دلار؟؟؟
آمريكايى: اونوقت بازنشسته ميشى! ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك!
جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى! يك كم ماهيگيرى كنى! با بچه
هات بازى كنى با زنت خوش باشى
یکشنبه 22 دی1387
مطالب جالب
مادر مهربان
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن، پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟
مادر گفت: 25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد. صبح سراغ مادرش رفت. وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود.
اشتباه فرشتگان
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود. پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد: جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟ از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...
حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.
یکشنبه 22 دی1387
یکی از بستگان خدا
پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد. در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد. پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!
یکشنبه 22 دی1387
زيباترين قلب
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتما شوخي مي كني! قلب خود را با قلب من مقايسه كن. قلب تو فقط مشتي زخم و بريدگي و خراش است.
پير مرد گفت:درست است.قلب تو سالم به نظر مي رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه اي بخشيده شده قرار داده ام،اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند، چرا كه ياد آور عشق ميان دو انسان هستند.
بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام اما آنها چيزي از قلبشان را به من نداده اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه درد آور هستند اما ياد آور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي باز گردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام پر کنند، پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پير مرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد. پير مرد آن را گرفت و در گوشه اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت.
مرد جوان به قلبش نگاه كرد. ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود، زيرا كه عشق از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود.
یکشنبه 22 دی1387
دیروز شیطان را دیدم
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم،فقط گوشهای بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا میكنم. نه قیل و قال میكنم و نه كسی را مجبور میكنم چیزی از من بخرد. میبینی! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیكتر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق میكنی.تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات میدهد. اینها سادهاند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب میخورند. از شیطان بدم میآمد. حرفهایش اما شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعتها كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبهای عبادت افتاد كه لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یك بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،نبود! فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا گذاشتهام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. میخواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغیاش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه كردم. اشكهایم كه تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بیدلیام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و همانجا بیاختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شكرانه قلبی كه پیدا شده بود.
چهارشنبه 8 آبان1387
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به یك چالش ذهنی کشاند.
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.
نام مرد جوان یا آن شاگرد تیز هوش كسی نبود جز ، آلبرت انیشتن !
یکشنبه 28 مهر1387
متن یك چت دلنشین !!!!!!
دختر: سلام. خواهش می کنم.?asl pls
پسر : تهران/وحید/۲۶ و شما؟
دختر: تهران/نازنین/۲۲
پسر: اِ اِ اِ چه اسم قشنگی!اسم مادر بزرگ منم نازنینه.
دختر: مرسی!شما مجردین؟
پسر: بله. شما چی؟ازدواج کردین؟
دختر: نه. منم مجردم. راستی تحصیلاتتون چیه؟
پسر: من فوق لیسانس مدیریت از دانشگاه MIT اَمِریکا دارم. شما چی؟
دختر : من فارغ التحصیل رشته گرافیک از دانشگاه سُربن فرانسه هستم.
پسر: wow چه عالی!واقعا از آشناییتون خوشحالم.
دختر : مرسی. منم همین طور. راستی شما کجای تهران هستین؟
پسر: من بچه تجریشم. شما چی؟
دختر : ما هم خونمون اونجاس. شما کجای تجریش می شینین؟
پسر: خیابون دربند. شما چی؟
دختر : خیابون دربند؟ کجای خیابون دربند؟
پسر : خیابون دربند. خیابون…… کوچه……پلاک….شما چی؟
دختر: اسم فامیلی شما چیه؟
پسر: من؟ حسینی! چطور؟
دختر: چی؟وحید تویی؟ خجالت نمی کشی چت می کنی؟تو که گفتی امروز با زنت می خوای بری قسطای عقب مونده خونه رو بدی.!مکانیکی رو ول کردی نشستی چت می کنی؟
پسر : اِ عمه ملوک شمائین؟چرا از اول نگفتین؟راستش! راستش!دیشب می خواستم بهتون بگم امروز با فریده…. آخه می دونین………..
دختر : راستش چی؟ حالا آدرس خونه منو به آدمای توی چت میدی؟می دونم به فریده چی بگم!
پسر: عمه جان ! تو رو خدا نه! به فریده چیزی نگین!اگه بفهمه پوستمو میکّنه!عوضش منم به عمو فریبرز چیزی نمی گم!
دختر: او و و و م خب! باشه چیزی بهش نمیگم.دیگه اسم فریبرزو نیاریا!راستی من باید برم عمو فریبرزت اومد. بای
پسر: باشه عمه ملوک! بای……
یکشنبه 28 مهر1387
خدا و اشك عاشق
هر بار خدا میگفت: از قطره تا دریا راهیست طولانی. راهی از رنج و عشق و صبوری. هر قطره را لیاقت دریا نیست.
قطره عبور كرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت. قطره ایستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت.
تا روزی كه خدا گفت: امروز روز توست. روز دریا شدن. خدا قطره را به دریا رساند. قطره طعم دریا را چشید. طعم دریا شدن را.
اما... روزی قطره به خدا گفت: از دریا بزرگتر، آری از دریا بزرگتر هم هست؟
خدا گفت: هست.
قطره گفت: پس من آن را میخواهم. بزرگترین را. بینهایت را.
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اینجا بینهایت است. آدم عاشق بود. دنبال كلمهای میگشت تا عشق را توی آن بریزد. اما هیچ كلمهای توان سنگینی عشق را نداشت. آدم همه عشقش را توی یك قطره ریخت. قطره از قلب عاشق عبور كرد. و وقتی كه قطره از چشم عاشق چكید، خدا گفت: حالا تو بینهایتی، چون كه عكس من در اشك عاشق است.
یا حق ...
پنجشنبه 25 مهر1387
موبایل
مرد: الو؟
صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزیزم. تو هنوز توی كلوپ هستی؟
مرد: آره.
زن: من توی فروشگاه بزرگ هستم. اینجا یه كت چرمی خوشگل دیدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره. اشكالی نداره اگه بخرمش؟
مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داری اشكالی نداره.
زن: من یه سری هم به نمایشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهای جدید ۲۰۰۶ رو دیدم. یكیشون خیلی قشنگ بود. قیمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود.
مرد: باشه. ولی با این قیمت سعی كن ماشین رو با تمام امكانات جانبی بخری.
زن: عالیه. اوه… یه چیز دیگه… اون خونه ای رو كه قبلا” میخواستیم بخریم دوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. میگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره.
مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بیشتر ندی.
زن: خیلی خوبه. بعدا” می بینمت عزیزم. خداحافظ.
مرد: خداحافظ.
بعدش مرد یه نگاهی به آقایونی كه با حسرت نگاهش میكردن میندازه و میگه: كسی نمیدونه كه این موبایل مال كیه؟!
نتیجهء اخلاقی: هیچوقت موبایلتونو جایی جا نذارین!
دوشنبه 1 مهر1387
ظرفت را خالی کن
کوله پشتیاش را برداشت و راه افتاد. رفت که دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا کولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالی رنجور و کوچک کنار راه ایستاده بود.
مسافر با خندهای رو به درخت گفت: چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن؛
و درخت زیر لب گفت: ولی تلخ تر آن است که بروی و بی رهاورد برگردی. کاش میدانستی آنچه در جستوجوی آنی، همینجاست .
مسافر رفت و گفت: یک درخت از راه چه میداند، پاهایش در گِل است، او هیچگاه لذت جستوجو را نخواهد یافت.
و نشنید که درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز کردهام و سفرم را کسی نخواهد دید؛ جز آن که باید.
مسافر رفت و کولهاش سنگین بود.
هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پیچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و ناامید. خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم کرده بود. به ابتدای جاده رسید. جادهای که روزی از آن آغاز کرده بود. درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده بود. زیر سایهاش نشست تا لختی بیاساید. مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را میشناخت.
- سلام مسافر! در کولهات چه داری، مرا هم میهمان کن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، کولهام خالی است و هیچ چیز ندارم .
درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری. اما آن روز که میرفتی، در کولهات همه چیز داشتی، غرور کمترینش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در کولهات جا برای خدا هست.
دستهای مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم و پیدا نکردم و تو نرفتهای، این همه یافتی!
درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم. و پیمودن خود، دشوارتر از پیمودن جادههاست…
دوشنبه 1 مهر1387
مطالب جالب
غريبه عزيزم براي تو مي نويسم. براي تو كه حقيقت را در باغ سبز وجودت ديدم و بوئيدم...
فقط براي تو مي نويسم .براي تو كه زيباترين لحظه هاي شادم را با برق چشمانت ورق زدي .
اي هميشه سبزمان زندگيم و اي يادواره تنديسهاي برفي تابستان طلاييم و تنهاييم...
هميشه چشم به راهت خواهم ماند تا زردي آفتاب ،تا خيال برگ و شايد تا مرگ سبيدار
پيش از اين مردم دنيا دلشان درد نداشت هيچ كس غصه ي اين را كه چه مي كرد نداشت چشمه ي سادگي از لطف زمين مي جوشيد خودمانيم زمين اين همه نامرد نداشت
تاریکی رو دوست دارم اگه تو کنارم باشی
غم رو دوست دارم اگه تو کنارم باشی
مرگ رو دوست دارم اگه به یادم باشی
تو رو دوست دارم حتی اگه به یادم نباشی
در مکتب ما رسم فراموشی نیست
در مسلک ما عشق هم آغوشی نیست
مهر تو اگر به هستی ما افتاد
هرگز به سرم خیال خاموشی نیست
مي خواهم بدون اسارت دوستت بدارم،
با آزادي كنارت باشم،
بدون اصرار تو را بخواهم،
با احساس گناه تركت نكنم، با سرزنش از تو انتقاد نكنم و با تحقير به تو كمك نكنم،
و اگر تو نيز با من چنين باشي، يكديگر را غني خواهيم
عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجده ها با چشم تر عشق يعني سر به دار آويختن عشق يعني اشک حسرت ريختن عشق يعني در جهان رسوا شدن عشق يعني مست و بي پروا شدن عشق يعني سوختن يا ساختن عشق يعني زندگي را باختن
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است . بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است بنويسيد اگر شعري ازاومانده بجاي مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است . مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است . غزل هجرت من را همه جا بنويسيد روي قبرم بنويسيدمهاجر بوده است
آنکس که بداند و بداند که بداند اسب خرد از گنبد گردون بجهاند
آنکس که نداند و بداند که نداند لنگان خرک خویش به مقصد برساند
آنکس که بداند و نداند که بداند بیدار کنیدش که بسی خفته نماند
آنکس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب تا ابدالدهر بماند
دوشنبه 1 مهر1387
گفتگو با خدا
در رویاهایم دیدم كه با خدا گفتگو می كنم .
خدا پرسید : پس تو میخواهی با من گفتگو كنی؟
من درپاسخش گفتم : اگر وقت دارید.
خدا خندید و گفت: وقت من بی نهایت است در ذهنت چیست كه می خواهی از من بپرسی؟
پرسیدم چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟
خدا پاسخ داد: كودكی شان . اینكه آنها از كودكی شان خسته می شوند عجله دارند زود بزرگ شوند و بعد دوباره پس ازمدتها آرزو میكنند كه كودك باشند.... اینك آنها سلامتی شان را از دست می دهند تا پول بدست آورند وبعد پولشان را از دست می دهند تا سلامتی شان را بدست اورند. اینكه با اضطراب به آینده نگاه می كنند و حال را فراموش می كنن. و بنا بر این نه در حال زندگی می كنند نه در آینده. اینكه آنها به گونه ای زندگی می كنند كه گویی هرگز نمی میرند. و به گونه ای می میرند كه گویی هرگز زندگی نكرده اند...
در مورد پست ثبت شده گفتگو با خدا Interview with GOD در بیست و نهم ماه مه 2001 ریتا استریکلند نویسنده گفتگو با خدا نسخه ای از آن را در سایت اینترنتی کلیسای محلش در ایالت آلاباما به نمایش گذاشت و هیچ تبلیغی هم برای آن نکرد. طی یک هفته500000نفر از آن سایت دیدن کردند که این رقم در مدت کوتاهی به چند میلیون رسید و هنوز هم روز به روز بیشتر می شود.
دوشنبه 1 مهر1387
آیا می دانید ...
آیا میدانید که در برج ایفل 2 میلیون و نیم پیچ بکار رفته است ؟
آیا میدانید که هشت پا با وجود داشتن بدنی بزرگ میتواند از سوراخی به قطر 5 سانتی متر عبور کند ؟
آیا میدانید که طول رگهای بدن انسان 560هزار کیلومتر است ؟
آیا میدانید که یک قطره آب دارای 100 میلیارد اتم است ؟
آیا میدانید که فیل بالغ در روز بطور متوسط 220 کیلوگرم غذا و 20 لیتر آب مصرف میکند ؟
آیا میدانید که تنها موجودی که میتواند به پشت بخوابد ، انسان است ؟
آیا میدانید که اگر زنی به کوررنگی مبتلا باشد ، فرزندان پسر او کوررنگ میشوند ؟
آیا میدانید که کوههای آلپ هر سال حدود 1 سانتی متر بلند میشوند ؟
آیا میدانید که چشم سالم انسان میتواند 10 میلیون رنگ مختلف را ببیند و آنها را از یکدیگر تمییز دهد ؟
آیا میدانید که خورشید روزانه معادل 126 هزار میلیارد اسب بخار انرژی به زمین میفرستد ؟
آیا میدانید که حس بویایی انسان قادر به دریافت و تشخیص 10 هزار بوی متفاوت است ؟
آیا میدانید که وزن یک کوه یخی 20 میلیون تن است ؟
آیا میدانید که همه نوزادان میگو نر متولد میشوند و بعد از چند هفته بخشی از آنها به ماده تبدیل میشوند ؟
آیا میدانید که تعداد افرادی که سالانه از نیش زنبور میمیرند بیشتر از کسانی است که سالانه از نیش مار میمیرند ؟
پس حالا بدون!!!
دوشنبه 1 مهر1387
آتش اميد
تنها بازماندهي يك كشتي شكسته به جزيره ي كوچك خالي از سكنه اي افتاد.
او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذراند كسي نمي آمد.
سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان بار محافظت كند و دارايي هاي اندكش را در آن نگه دارد.
اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به سوي آسمان ميرود.
متاسفانه بدترين اتفاق ممكن افتاده و همه چيز ازدست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد.
فريادزد: "خدايا تو چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟"
صبح روز بعد با بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد. كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد.
مرد خسته از نجاتدهندگانش پرسيد: "شما ها از كجا فهميديد من در اينجا هستم؟"
آنها جواب دادند: " ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم."
ولي ما نبايد دلمان را ببازيم چون حتي در ميان درد و رنج دست خدا در كار زندگي مان است.
پس به ياد داشته باش : دفعه ي ديگر اگر كلبه ات سوخت و خاكستر شد ممكن است دود هاي برخاسته از آن علايمي باشد كه عظمت و بزرگي خدا را به كمك مي خواند.
مي داني كه تنها راه رسيدن به آرامش در اين آشفته بازار دنيا اين است كه به خدا اعتمادكني.
جمعه 3 خرداد1387
سلحشور ظریف ملکوت
حتی اگر بسیار نحیف و ناتوانی، باز هم می توانی درهای بهشت را باز کنی. حتی اگر بی نهایت کوچک و ناچیزی، باز هم می توانی به ملکوت آسمان برسی. حتی اگر فقط یک روز فرصت داشته باشی، باز هم می توانی کاری بزرگ کنی، آنقدر بزرگ که هرگز کسی فراموشش نکند. اینها را پشه ای می گفت که روی برگی سبز بر بلندترین شاخه درختی در بهشت نشسته بود. پشه می گفت: آدم ها فکر می کنند تنها آنها می توانند به بهشت بیایند. اما اشتباه می کنند و نمی دانند که مورچه ها هم می توانند به بهشت بیایند. نهنگ های غول پیکر و کلاغ های سیاه ، گوسفندها و گرگ ها هم همینطور. یک عصای قدیمی، یک چاقوی زنگ زده، یک قالیچه نخ نما هم می تواند به بهشت بیاید، به شرط آنکه کاری کند، به شرط آنکه خدا را در چیزی یاری کند. پشه ها زود به دنیا می آیند و زود از دنیا می روند. مهلت بودنشان خیلی کم است. من ولی دلم می خواست در همین مهلت کوتاه با همین بال های نازک و کوچک تا جاودانگی پر بزنم. این محال بود و من به محال ایمان داشتم. سه روز از زندگی ام گذشته بود و من کاری نکرده بودم. دلم می خواست پشه ای باشم؛ مثل همه پشه ها. دلم نمی خواست دور آدم ها بچرخم و آواز بخوانم و از کلافگی شان لذت ببرم. دلم نمی خواست شب ها شبیخون بزنم و خواب را از چشم ها بگیرم. هرگز کسی را نیش نزدم و هرگز خونی را نخوردم و هرگز... دلم می خواست کاری کنم، به کسی کمکی کنم، جهان را بهتر کنم. اما همه به من می خندیدند، بادهای تند و تیز به من می خندیدند. تنها خدا بود که به من نمی خندید. و من دعا می کردم و تنها او را صدا می کردم. تا آن روز که خدا جوابم را داد و گفت: درود بر تو، پشه پرهیزگارم. می خواهی کاری کنی، باشد، بیا و به پیامبرم کمک کن. نامش ابراهیم است. گفتم: خدایا! کاش می توانستم کمکش کنم. ولی ببین چقدر کوچکم، زوری ندارم. اما... اما چقدر دلم می خواست می توانستم روزی روی آستین پیامبرت بنشینم. خدا گفت: تو می توانی کمکش کنی. تو سلحشور ظریف ملکوتی. جنگجوی کوچک خداوند. و آن وقت خدا از نمرود برایم گفت و نشانی قصرش را به من داد. من به آنجا رفتم و کوچکتر از آن بودم که نگهبانان مانع رفتنم شوند. ضعیفتر از آن بودم که سربازان به رویم شمشیر بکشند و ناچیزتر از آنکه هیچ جاسوسی آمدنم را گزارش کند. آدم ها هرگز گمان نمی کنند که پیشه ای بتواند مامور خدا باشد و دستیار پیامبر. نمرود را دیدم، بی خیال بود و سرگرم. چنان تیز بر او تاختم و چنان تند بر سوراخ بینی اش وارد شدم که فرصت نکرد دستش را حتی بجنباند. سه روز و سه شب یک نفس در آن حفره تاریک جنگیدم. با همه تاب و توانم، برای خدا و پیامبری که ندیده بودمش. و می شنیدم که نمرود نعره می زد و کمک می خواست. و می شنیدم که بیرون همهمه بود و غوغا بود. و می دانستم که هیچ کس نمی تواند به او کمک کند. و آن زمان که آرام گرفتم، نه بالی داشتم و نه تنی و نه نیشی. و نمرود ساعت ها بود که از پای درآمده بود. من مرده بودم و دیدم که فرشته ای برای بردنم آمد. فرشته مرا در دست های لطیفش گذاشت و گفت: تو را به بهشت می بریم، ای پشه پارسا. تو جنگجوی کوچک خدا بودی، سلحشور ظریف ملکوت. و حالا قرن هاست که من در بهشتم. و پاداشم این است که هر وقت بخواهم می توانم بر آستین پیامبر خدا بنشینم .
پنجشنبه 2 خرداد1387
یک روز کافی نیست
يک روز صبح زود چشمهایم را باز می کنم,
فرشته ای بالهایش را به صورتم می زند و می گوید:
این آخرین روزیست که خورشید را می بینی .
می توانی تا غروب کنار پنجره بایستی
و با آسمان و پرنده هایش حرف بزنی.
می توانی مشقهای کودکی ات را تمام کنی.
می توانی آخرین سطر نامه ات را بنویسی.
می توانی زانو به زانوی خدا بنشینی
و گناهان ریز و درشت و تکراری ات را بشماری
و یک دل سیر گریه کنی.
وقتی فرشته به سوی بینهایت پر می کشد,
یادم می افتد هنوز کارهای زیادی هست که انجام بدهم.
باید صندلی خالی ام را کنار گلدانهای شمعدانی بگذارم .
با ابرهای دلتنگ راه بروم .
شعر خداحافظیم را برای دوستم بنویسم.
آرام و بی صدا با آرزوهایم خداحافظی کنم.
باید از کسانی که به من مهربانی کرده اند تشکر کنم
و بگویم که چقدر آنها را دوست دارم.
باید دلهایی را که شکسته ام از نو بسازم,
دلهایی که تنها امیدشان من بودم.
فرشته خیلی دور می شود ...
ولی من با همه ی وجود فریاد می زنم :
ای فرشته مهربان ...
از خداوند بزرگ بخواه فرصتی دیگر به من بدهد.
فرصتی برای دوست داشتن .
یک روز کافی نیست.
یک روز کافی نیست . . .
باور کن هنوز به خیلی ها نگفته ام که دوستشان دارم
باور کن ...
از خدا بخواه فرصت دیگری به من بدهد.
از خدا بخواه...
دوشنبه 10 دی1386
مطالب جالب
هر روز صبح در آفریقا وقتی خورشید طلوع می کند یک غرال شروع به دویدن میکند و می داند سرعتش باید از یک شیر بیشتر باشد تا کشته نشود هر روز صبح در آفریقا وقتی خورشید طلوع می کند یک شیر شروع به دویدن می کند و می داند که باید سریع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگی نمیرد مهم نیست غزال هستی یا شیر با طلوع خورشید دویدن را آغاز کن. "
از گابریل گارسیا ماركز می پرسند اگه بخوای یه كتاب صد صفحه ای در مورد امید بنویسی، چی می نویسی؟ می گه 99 صفحه رو خالی می ذارم. صفحه ی آخر سطر آخر می نویسم امید آخرین چیزی است كه می میرد
در تصاویر حكاكی شده بر سنگهای تخت جمشید هیچكس عصبانی نیست. هیچكس سوار بر اسب نیست. هیچكس را در حال تعظیم نمیبینید. هیچكس سر افكنده و شكست خورده نیست .هیچ قومی بر قوم دیگر برتر نیست و هیچ تصویر خشنی در آن وجود ندارد . از افتخارهای ایرانیان این است كه هیچگاه برده داری در ایران مرسوم نبوده است در بین صدها پیكره تراشیده شده بر سنگهای تخت جمشید حتی یك تصویر برهنه و عریان وجود ندارد
پرنده مردنی است ...... ولی پرواز مردنی نیست..... انسان مردنی است ....ولی انسانیت مردنی نیست
من نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت
ولی انقد مشتاقم كه از خاك گلویم سوتكی سازد
گلویم سوتكی باشد به دست كودكی سخت گستاخ و بازیگوش
و هرروز بفشارد دم گرم خویش را
و بدینسان بشكند سكوت مرگبارم را
چارلی چاپلین میگه : شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است* به دو قورباغه دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست* شما به زودی خواهید مرد.
دو قورباغه* این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر* مدام می گفتند که دست از تلاش بردارند* چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد.
بالاخره یکی از دو قورباغه* تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.
اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد* او مصمم تر می شد* تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد.
وقتی بیرون آمد* بقیه قورباغه ها از او پرسیدند:<< مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟>>
معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع* او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند.
وقتی خاطره های آدم زیاد می شه، دیوار اتاقش پر’ه عكس می شه، اما دلت برای اونی تنگ می شه كه نمی تونی عكسشو به دیوار بزنی ...
چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی امّا ولی وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی .)) ((چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه امّا مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری .)) ((چقدر سخته گل آرزوها تو توی باغ دیگری ببینی , و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی گل من, باغچه ی نو مبارک .))
در افسانهها آمده، روزی كه خداوند جهان را آفرید، فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا برای پنهان كردن راز زندگی پیشنهاد بدهند. یكی از فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا، آنرا در زیر زمین مدفون كن. فرشته دیگری گفت: آنرا در زیر دریاها قرار بده. و سومی گفت: راز زندگی را در كوهها قرار بده.
ولی خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفتههای شما عمل كنم، فقط تعداد كمی از بندگانم قادر خواهند بود آنرا بیابند، در حالی كه من میخواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد. در این هنگام یكی از فرشتگان گفت: فهمیدم كجا، ای خدای مهربان، راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده، زیرا هیچكس به این فكر نمیافتد كه برای پیدا كردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه كند.
و خداوند این فكر را پسندید.
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود: « کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!!
یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون كه یه جشن كوچیك دو نفره بگیرن. وقتی توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشتهء كوچیك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اینكه شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر كدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میكنم.
زن از خوشحالی پرید بالا و گفت: اوه! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… این خیلی رمانتیكه. ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد. بنابراین خیلی متاسفم عزیزم… آرزوی من اینه كه یه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچیكتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه. و باید برآورده بشه. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!
نتیجهء اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند!
هی فلانی.... می دانی؟... می گویند رسم زندگی چنین است!!!!!!! می آیند....... می مانند....... عادتت می دهند....... و می روند....... و تو در خود می مانی....... و تو تنها می مانی....... راستی نگفتی؟ رسم تو نیز چنین است؟ مثل همه ی فلانی ها
یکشنبه 2 دی1386
ببخشید شما ثروتمندید؟
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرك پرسید:«ببخشین خانم! شما كاغذ باطله دارین»
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم یك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپایى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیركاكائوى گرم براتون درست كنم.»
آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم كنند. بعد یك فنجان شیركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زیر چشمى دیدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه كرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین »
نگاهى به روكش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»
دختر كوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»
آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یك شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپایى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم كه هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
ماریون دولن
