تبليغاتX
همه چيز بجز برنامه نويسي

سه شنبه 7 خرداد1387

کورش کبیر

" فرمان دادم پس از مرگم ، مرا بدون تابوت و مومیایی به خــــاک بسپارند تا اجزای بدنم، ذره ذره خاک ایران را تشکیل دهد"

 

روایت شده کتیبه ای با این مضمون در بالای آرامگاه کورش در پاسارگاد قرار داشته است:

"ای مرد، بدان هر که هستی و ار هر کجا آمده ای، در اینجا من خفته ام، کورش، شاه شاهـان، کسی که شاهنشاهی جهانی پارس را برای مردمش بنا نهاد و اینک بر این زمین کوچک بسنده کرده است. پس هیچگاه بر این مقبــره و این خــاکی که جسد مــرا در خود جای داده ، رشک مبر"

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط صادق كمالو در 12:59 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 6 خرداد1387

داریوش کبیر

"منم داریوش, شاه بزرگ,شاه شاهان, پسر ویشتاسب هخامنشیی, این است قلمرو پادشاهی من از سکاییه تا سغدیان تا مملکت کوش از سند تا سارد, اهورا مزدا آن را به من واگذار کرده است. او که بزرگترین خدایان است که اهورا مزدا مرا پشتیبان باشد مرا و خاندان مرا "

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط صادق كمالو در 13:10 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 5 خرداد1387

خشايارشا

 

ترجمه کتيبه خشايارشا به خط ميخي باستان

 

خداي بزرگ است اهورا مزدا که اين جهان شگفت آفرينش را آفريد.که براي مردم شادي آفريد. که خرد و توانايي را بر خشايار شا شاه بخشيد.

خشايارشا شاه گويد:

به خواست اهورا مزدا من چنانم که راستي را دوست مي دارم و از دروغ بيزارم.من نمي خواهم که توانا بر ناتوان ستم کنو.و هم نخواهم که به توانا از ناتوان آسيب رسد.آنچه راست است آن را مي پسندم.خواست خدا در زمين آَوب نيست.بلکه صلح،نعمت و حکومت خوب است.من دوست دروغگويان نيستم.در دل خود تخم کين نمي کارم.هر آنچه مرا به خشم آورد از خود دور مي دارم.با نيروي خرد بر خشم خود سخت چيره ام.هر که همکاري و همراهي پيشه کند ، در خور کوشش او پاداش مي دهم، آن که گزند رساند و ستم کند ، به اندازه گوشمالش ي دهم،نمي خواهم کسي زيان بساند و کيفر نبيند.

آنچه کسي بر ضد کسي ديگر گويد مرا قانع نتواند کرد.مگر آن که بنا به قانون نيک گواه درست آورد و داوري بيند.از آنچه کسي فراخور توانايي خويش انجام دهد و بجا آورد،شادمان و خرسند مي شوم و خوشنوديم را کرانه اي نيست.

چنين است هوش و اراده من نپندار که زمزمه هاي پنهاني و در گوشي بهترين سحن است.بيشتر به آني گوش فرا دار که بي پرده سخن مي شنوي.تو بهترين کار را از توانمندان ندان،و بيشتر به چيزي بنگر که از ناتوان سر مي زند.آنگاه که تو از آنچه بر دست من رفته ، چه در زادگاهم و چه در آوردگاه بيني يا بشنوي بدان که اين است توانايي من، که برتر و تيزتر از نيروي پندار است.اينست کارداني من ، تا جايي که توش و توان دارم،در جنگجويي هماوردي خوبم.چن در آوردگاه باشم کسي را کا از دور مي بينم به نيروي ادراک و خرد مي دانم که همواره بد خواه است.تا که دژ انديش نيست، به نيروي ادراک و اراده خويش همواره نخستين کسي هستم که تصميم مي گيرد کار شايسته را.ون دشمن را ببينم و چون دوستداري را. مردي هستم ورزيده ، هم به دست و هم به پا، به هنگام سوار کاري ، سوار کاري خوبم. در تير افکني تير اندازي چيره دست ، چه بر اسب باشم و چه با پاي پياده.در نيزه وري ، نيزه وري نيکم خواه از روي اسب و خواه از روي خاک. اينها هنرهايي است ، که اهورا مزدا مرا بخشيده است. و توانايي به کار بردن آن را داشتم. آنچه بر دستم رفته است به ياري يزدان همه را با هنرهاي خويش که ارزاني اهورا مزدا بوده است به انجام رسانده ام.

اهورا مزدا مرا و کارهاي مرا بپايد

نوشته شده توسط صادق كمالو در 13:18 |  لینک ثابت   • 

جمعه 3 خرداد1387

سلحشور ظریف ملکوت

حتی اگر بسیار نحیف و ناتوانی، باز هم می توانی درهای بهشت را باز کنی. حتی اگر بی نهایت کوچک و ناچیزی، باز هم می توانی به ملکوت آسمان برسی. حتی اگر فقط یک روز فرصت داشته باشی، باز هم می توانی کاری بزرگ کنی، آنقدر بزرگ که هرگز کسی فراموشش نکند. اینها را پشه ای می گفت که روی برگی سبز بر بلندترین شاخه درختی در بهشت نشسته بود. پشه می گفت: آدم ها فکر می کنند تنها آنها می توانند به بهشت بیایند. اما اشتباه می کنند و نمی دانند که مورچه ها هم می توانند به بهشت بیایند. نهنگ های غول پیکر و کلاغ های سیاه ، گوسفندها و گرگ ها هم همینطور. یک عصای قدیمی، یک چاقوی زنگ زده، یک قالیچه نخ نما هم می تواند به بهشت بیاید، به شرط آنکه کاری کند، به شرط آنکه خدا را در چیزی یاری کند. پشه ها زود به دنیا می آیند و زود از دنیا می روند. مهلت بودنشان خیلی کم است. من ولی دلم می خواست در همین مهلت کوتاه با همین بال های نازک و کوچک تا جاودانگی پر بزنم. این محال بود و من به محال ایمان داشتم. سه روز از زندگی ام گذشته بود و من کاری نکرده بودم. دلم می خواست پشه ای باشم؛ مثل همه پشه ها. دلم نمی خواست دور آدم ها بچرخم و آواز بخوانم و از کلافگی شان لذت ببرم. دلم نمی خواست شب ها شبیخون بزنم و خواب را از چشم ها بگیرم. هرگز کسی را نیش نزدم و هرگز خونی را نخوردم و هرگز... دلم می خواست کاری کنم، به کسی کمکی کنم، جهان را بهتر کنم. اما همه به من می خندیدند، بادهای تند و تیز به من می خندیدند. تنها خدا بود که به من نمی خندید. و من دعا می کردم و تنها او را صدا می کردم. تا آن روز که خدا جوابم را داد و گفت: درود بر تو، پشه پرهیزگارم. می خواهی کاری کنی، باشد، بیا و به پیامبرم کمک کن. نامش ابراهیم است. گفتم: خدایا! کاش می توانستم کمکش کنم. ولی ببین چقدر کوچکم، زوری ندارم. اما... اما چقدر دلم می خواست می توانستم روزی روی آستین پیامبرت بنشینم. خدا گفت: تو می توانی کمکش کنی. تو سلحشور ظریف ملکوتی. جنگجوی کوچک خداوند. و آن وقت خدا از نمرود برایم گفت و نشانی قصرش را به من داد. من به آنجا رفتم و کوچکتر از آن بودم که نگهبانان مانع رفتنم شوند. ضعیفتر از آن بودم که سربازان به رویم شمشیر بکشند و ناچیزتر از آنکه هیچ جاسوسی آمدنم را گزارش کند. آدم ها هرگز گمان نمی کنند که پیشه ای بتواند مامور خدا باشد و دستیار پیامبر. نمرود را دیدم، بی خیال بود و سرگرم. چنان تیز بر او تاختم و چنان تند بر سوراخ بینی اش وارد شدم که فرصت نکرد دستش را حتی بجنباند. سه روز و سه شب یک نفس در آن حفره تاریک جنگیدم. با همه تاب و توانم، برای خدا و پیامبری که ندیده بودمش. و می شنیدم که نمرود نعره می زد و کمک می خواست. و می شنیدم که بیرون همهمه بود و غوغا بود. و می دانستم که هیچ کس نمی تواند به او کمک کند. و آن زمان که آرام گرفتم، نه بالی داشتم و نه تنی و نه نیشی. و نمرود ساعت ها بود که از پای درآمده بود. من مرده بودم و دیدم که فرشته ای برای بردنم آمد. فرشته مرا در دست های لطیفش گذاشت و گفت: تو را به بهشت می بریم، ای پشه پارسا. تو جنگجوی کوچک خدا بودی، سلحشور ظریف ملکوت. و حالا قرن هاست که من در بهشتم. و پاداشم این است که هر وقت بخواهم می توانم بر آستین پیامبر خدا بنشینم .

نوشته شده توسط صادق كمالو در 19:15 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 2 خرداد1387

یک روز کافی نیست

يک روز صبح زود چشمهایم را باز می کنم,

فرشته ای بالهایش را به صورتم می زند و می گوید:

این آخرین روزیست که خورشید را می بینی .

می توانی تا غروب کنار پنجره بایستی

و با آسمان و پرنده هایش حرف بزنی.

می توانی مشقهای کودکی ات را تمام کنی.

می توانی آخرین سطر نامه ات را بنویسی.

می توانی زانو به زانوی خدا بنشینی

و گناهان ریز و درشت و تکراری ات را بشماری

و یک دل سیر گریه کنی.

وقتی فرشته به سوی بینهایت پر می کشد,

یادم می افتد هنوز کارهای زیادی هست که انجام بدهم.

باید صندلی خالی ام را کنار گلدانهای شمعدانی بگذارم .

با ابرهای دلتنگ راه بروم .

شعر خداحافظیم را برای دوستم بنویسم.

آرام و بی صدا با آرزوهایم خداحافظی کنم.

باید از کسانی که به من مهربانی کرده اند تشکر کنم

و بگویم که چقدر آنها را دوست دارم.

باید دلهایی را که شکسته ام از نو بسازم,

دلهایی که تنها امیدشان من بودم.

فرشته خیلی دور می شود ...

ولی من با همه ی وجود فریاد می زنم :

ای فرشته مهربان ...

از خداوند بزرگ بخواه فرصتی دیگر به من بدهد.

فرصتی برای دوست داشتن .

یک روز کافی نیست.

یک روز کافی نیست . . .

باور کن هنوز به خیلی ها نگفته ام که دوستشان دارم

باور کن ...

از خدا بخواه فرصت دیگری به من بدهد.

از خدا بخواه...

نوشته شده توسط صادق كمالو در 19:53 |  لینک ثابت   •